ایلیا جون عشق مامان و باباایلیا جون عشق مامان و بابا، تا این لحظه: 13 سال و 6 ماه و 3 روز سن داره

ایلیا گل پسر ما

شعر حسنی نگو بلا بگو

  توی ده شلمرودحسنی تک و تنها بود حسنی نگو بلا بگو تنبل تنبلا بگو   موی بلند روی سیاه ناخن دراز واه واه واه نه فلفلی نه قلقلی نه  مرغ زرد کاکلی هیچکس باهاش رفیق نبود تنها روی سه پایه نشسته بود تو سایه باباش می‌گفت: حسنی میای بریم حموم؟ نه نمیام نه نمیام سرتو می‌خوای اصلاح کنی؟نه نمی‌خوام نه نمی‌خوام کره الاغ کدخدا یورتمه می‌رفت تو کوچه‌ها الاغه چرا یورتمه می‌ری؟ دارم می‌رم بار ببرم دیرم شده عجله دارم الاغ خوب و نازنین سر در هوا سم بر زمین یالت بلند و پرمو دمت مثال جارو یک  کمی به من سواری می‌دی؟ نه که نمی&z...
17 دی 1391

بدون عنوان

سلام پسرم ببخشید که این چند وقت ننوشتم برات فدات بشه مامان که انقدر شیطون هستی مدام تو شکمم این و انور حرکت میکنی ایلیا جون پسر خیلی خوشحالم که هستی امیدوارم سالم به دنیا بیایی این چند وقت با بابا وحید رفتیم یه عالمه لباس و وسیله برات خریدیم بی صبرانه منتظر امیدت عشق زندگیمون هستیم .بابا وحید که خیلی خوشحال هست هر وقت میرم دکتر میاد تا تورو تو سونوگرافی ببینه  بعد حسابی ذوق میکنه نمیدونی چه انتظاری میکشیم برات .اما پسر گلم چرا انقدر بد غذا هستی مامانی هر چی میخوره تو بدت میاد و من نمیدونم چه کنم وقتی به دنیا امدی انجوری نباشی هاباشه فدات شم.دوستت دارم عزززززززززززززیم
17 دی 1391
1